روایتی از جانبازی یک شهید
تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را مزه مزه می کردیم که سردردهای شبانه سیدجواد آغاز شد. شب ها شبیه آدم های مسموم، سرش را بین دستانش می گرفت و با صورت مچاله، از درد به خودش می پیچید و ناله می کرد. دل درد و حالت تهوع هم داشت. یک شب آن قدر دردش شدید شد که فرصت نداد بروم پدرم را خبر کنم؛ با آنکه با هم یک کوچه بیشتر فاصله نداشتیم.
۱۴۰۱/۰۳/۱۵ ۱۲:۵۳:۲۰