وقتی عروس فرانکنشتاین قربانی جاه طلبی مگی جیلنهال می شود
هنر شهر: بازآفرینی مگی جیلنهال از «عروس فرانکنشتاین» به جای احیای یک شاهکار، آنرا در بین فیلم نامه ای آشفته، شعارهای گل درشت و جاه طلبی های بی عاقبت دفن می کند.
سرویس فرهنگ و هنر مشرق
- فیلم «عروس فرانکنشتاین» (Bride of Frankenstein) ساخته «جیمز ویل» محصول ۱۹۳۵ ترکیب خلاقانه ای از گونه وحشت گوتیک، طنز سیاه و عناصر افسانه ای است. با این که این فیلم نود سال پیش ساخته شد اما همچنان تازه، بدیع و با طراوت است.
بازی اثرگذار بوریس کارلوف در نقش هیولا و ایفای نقش ارنست تزیگر در قالب دکتر پرتوریوس، شخصیتی هم ظریف و هم دیوانه وار، این فیلم را به اثری سرکش و سرشار از انرژی مبدل کرده که گذر زمان بر آن اثری نگذاشته است. از منظر زیبایی شناسی و جهان بینی نیز همچنان جلوتر از زمان خود حرکت می کند.
گریم انقلابی جک پیرس و حضور کوتاه اما ماندگار السا لنچستر در نقش عروس، این فیلم را به اثری کلاسیک و جاودانه بدل کرده اند؛ فیلمی ۷۵ دقیقه ای که با روایتی موجز، دقیق و کارآمد، هم می ترساند، هم سرگرم می کند و هم احساسات مخاطب را برمی انگیزد؛ روشی از روایت که متاسفانه امروز بیشتر به یادگاری از دورانی سپری شده شباهت دارد.
اما فیلم «عروس» «مگی جیلنهال» که بازآفرینی ای از آن اثر کلاسیک یونیورسال است با تغییراتی در داستان شخصیت ها رادگرگون کرده و اقتضائات فعلی سینما را به اثری متظاهرانه، بی منطق و آزاردهنده که مجموعه ای از ایده های خام و نیمه پرداخته را کنار هم قرار داده است، بی آنکه هیچ یک واقعا با دیگری پیوند بخورد. در این بین، انسجام روایی قربانی جاه طلبی جیلنهال برای خلق «هنر» شده است. فیلم که از تضاد مداوم لحن ها رنج می برد، هیچ گاه نمی تواند جای پای خویش را پیدا کند؛ کارگردان می خواهد حرف های بسیاری بزند، اما در نهایت حدودا هیچ نمی گوید.
این فیلم می کوشد عناصری از رمان فرانکنشتاین اثر مری شلی و فیلم عروس فرانکنشتاین (عروس of Frankenstein، جیمز ویل، ۱۹۳۵) را با تراژدی بانی و کلاید در هم بیامیزد. خصوصیت های ژانری آن نشان داده است که فیلم، تا حدی، در بازآفرینی داستان عروس هیولا از اصالت و نوآوری برخوردار است؛ اما متاسفانه، ملودرام وحشت گوتیک آن برای من بی روح، کم اثر و به شدت خسته کننده بود؛ آن هم در طول دو ساعتی که بیش از حد کش دار به نظر می آید و گروه بازیگران برجسته ای به رهبری جسی باکلی و کریستین بیل را هدر می دهد.
داستان در شیکاگوی دههٔ ۱۹۳۰ می گذرد و درباره ی زنی است که بعد از آنکه به دست گانگسترها کشته می شود، در لابراتوار دکتر یوفرونیوس باردیگر به زندگی بازگردانده می شود. او سپس وارد رابطه ای عاشقانه اما به شدت ناسالم با فرانکنشتاین می شود؛ هیولای تنهایی که خواهان خلق او بوده تا همدمی برای پر کردن خلأ عاطفی خود داشته باشد. این دو در شهری آکنده از مردسالاری و زن ستیزی مرتکب مجموعه ای از قتل ها می شوند، در حالیکه کارآگاهی نیز مأمور پژوهش دربارهٔ موج جنایت های آنان است
اگرچه داستان ظاهراً در شیکاگوی دهه ۱۹۳۰ می گذرد، فیلم در فضایی شبیه برزخ شروع می شود؛ جایی که روح رنج دیده مری شلی (با بازی جسی باکلی) از این که هیچ گاه اجازه نیافته داستانی را که واقعا می خواست روایت کند، بنویسد، شکوه و گلایه می کند. او که سرشار از خشم است، تصمیم می گیرد با تسخیر آیدا (باز هم با بازی باکلی)، نامزد یکی از گانگسترهای شیکاگو، به دفاع از زنان سرکوب شده برخیزد. این که چرا دقیقاً آیدا انتخاب می شود یا این تسخیر چه طور رخ می دهد، هیچ گاه توضیح داده نمی گردد. این تنها اولین نمونه از مجموعه ای طولانی از تمهیدات روایی ناموجهی است که فیلم انتظار دارد مخاطب بدون هیچ پرسشی آنها را قبول کند.
اندکی بعد، آیدا آن هم با لهجه ای کاملا انگلیسی آغاز به سخن گفتن درباره ی استقلال زنان و افشای رییس باند محلی می کند و همان گونه که قابل پیش بینی است، درنتیجه همین رفتار جان خویش را از دست می دهد.
خوشبختانه برای داستان، هیولای فرانکنشتاین (کریستین بیل) درست در همان زمان وارد شهر شده تا به دیدار دکتر یوفرونیوس (آنت بنینگ) برود. این دانشمند ظاهراً نظریه هایی رادیکال درباره ی جریان الکتریسیته و احیای اجساد دارد و هیولا از او می خواهد با استفاده از همین روش ها، برایش همدمی بیافریند.
از آنجا که جسد آیدا هنوز تازه است، او به سوژه این آزمایش تبدیل می شود و خیلی زود به گونه ای باردیگر زنده می شود. آیدا که از حملات فراموشی رنج می برد، همچنان صدای مری شلی را در ذهن خود می شنود و با پرسش هایی درباره ی ماهیت وجود تازه اش دست وپنجه نرم می کند. خیلی زود او و فرانک ــ نامی که متاسفانه فیلم برای هیولای فرانکنشتاین برگزیده است ــ راهی شهر می شوند و دردسرها شروع می شود. بعد از آنکه این دو، دو مرد متجاوز بالقوه را می کشند، به دو فراری تحت تعقیب تبدیل می شوند و کارآگاهی سمج (با بازی پیتر سارسگارد) بهمراه دستیار وفادارش (پنه لوپه کروز) آنها را تعقیب می کنند.
بیشتر بخوانید:
لوکس ترین محصول نتفلیکس یا ضعیف ترین اثر دل تورو؟ / چرا فرانکنشتاین دل تورو بر پرده سینما جا نشد؟ دیالوگ ها و طراحی صدا در سرتاسر فیلم تا آخرین حد ممکن اغراق آمیز شده اند و این هجوم صوتی، تنها یکی از جنبه های آزاردهنده فیلم است. جیلنهال دوربین خویش را بی هیچ دلیل موجهی مدام جابه جا می کند و اغلب آنرا بیش از حد به چهره شخصیت ها نزدیک می برد؛ در همین حال، تدوین تهاجمی و پرتنش فیلم نیز به ایجاد زیبایی شناسی ای ناهماهنگ و آشفته منجر گردیده است. تماشای این فیلم، از ابتدا تا انتها، تجربه ای ناخوشایند است؛ نگاهی مبتنی بر «هیاهو و خشم» که در نهایت بیشتر از آنکه سرگرم کننده باشد، به کاری طاقت فرسا تبدیل می شود.
بر پریشانی فیلم، مجموعه ای از رویدادهای غیرقابل توضیح نیز افزوده می شود. ظاهراً این هیولاها قادرند افکار و اعمال خویش را به دیگران منتقل کنند؛ موضوعی که در یک سکانس رقص مفصل به نمایش درمی آید، جایی که آنها از راه نیروی ذهن، بدن دیگران را تحت کنترل خود درمی آورند. علاوه بر این، می توانند تصویر و افکارشان را نیز بر پرده های سینما و دیگر سطوح تصویری منعکس کنند. چرا؟ برای پرسش پاسخی منطقی در فیلم نمی توان پیدا کرد.
دنیای فیلم نیز کاملا ساخته و پرداخته ذهن جیلنهال است؛ جهانی که در آن عناصر و اختراعات متعلق به دوره های زمانی گوناگون، همگی در قالب «دهه ۱۹۳۰» کنار یکدیگر قرار گرفته اند. گویا همه مردم از وجود هیولای فرانکنشتاین آگاه اند و گذشته رنج آلود او برای همگان دانشی عمومی شمرده می شود. صحنه های وحشت، خشونت و کمدی بی وقفه جای یکدیگر را می گیرند، بی آنکه فیلم هیچ گاه به لحن ثابتی برسد. از طرفی، ناآشنایی فیلم ساز با پیشینه شخصیت ها و جایگاه آنها در فرهنگ عامه، به زیان فیلم تمام شده است.
در مجموع، روایت فیلم از نظر ترکیب الگوهای عاشقانه گوتیک تیره، وحشت هیولامحور، تریلر پلیسی و سینمای گانگستری ــ که با ارجاعاتی به سینمای کلاسیک هالیوود کلیشه ای به نظر می آید. در عین حال، مشکل اساسی فیلمنامه آنست که شخصیت ها را فراتر از توصیف هایی سطحی و کم اهمیت پرورش نمی دهد و اغلب ترجیح می دهد کنش های آنان را در بستری از موقعیت های کاملا قابل پیش بینی به نمایش بگذارد؛ موقعیت هایی که هیچ گاه از دیالوگ های توضیحی و خشونت بی خود فاصله نمی گیرند.
به همین دلیل، رخوت و بی حوصلگی کامل در فیلم موج می زند؛ چه در برخورد با تصویر «عروس» به عنوان زنی جسور که با پرحرفی و سرکشی زنانه اش مردان را به چالش می کشد، چه در نمایش فرانکنشتاین به عنوان مردی ناامن و منفعل که برای تصمیم گیری به عروس وابسته است، چه در افکار ناخودآگاه عروس که گرایش های مردستیزانهٔ او را بیدار می کنند، چه در شیفتگی وسواس گونه فرانکنشتاین به فیلمهای ستاره مشهور سینما، رانی رید، و چه در رابطه عاشقانه نامتعارف میان این دو، که همچون دلدادگان تراژیک، هر جا قدم می گذارند خشونت به دنبال خود می آورند. افزون بر این، تمام صحنه ها در چرخه ای تکرارشونده گرفتار شده اند که انسجام درونی تعارض اصلی داستان را از میان می برد و جای آنرا به ریتمی کند و فرساینده می دهد؛ مساله ای که در بین انبوهی از خرده داستان های غیرضروری، فیلم را بیشتر از پیش سنگین و خسته کننده می کند.
علاوه بر این، فیلم تنها می کوشد با استفاده از استعاره، به مطالبی چون تبعیض جنسیتی، رهایی زنان و خشونت مقابل آنان بپردازد؛ اما این مضامین صرفا در قالب سفر رهایی بخش زنی مستقل و سرکش ارایه می شوند که بعد از تحمل آزار از جانب مردان زن ستیز و جنسیت زده، از حاشیه نشینی سر برمی آورد تا در مقابل هنجارهای سنتی مردسالار ــ هنجارهایی که ارادهٔ زنان را به ابژه ای مصرفی تقلیل می دهند ــ استقلال خویش را به اثبات برساند. این گفتمان، که در نظر دارد تجاوز و خشونت جنسی را محکوم کند، آن قدر سطحی پرداخته شده است که با هر بار تکرار دستورکار فمینیستی خود دربارهٔ توانمندسازی زنان و ستم جنسیتی، جدی گرفتن آن دشوارتر می شود.
حرف آخر اینکه پس از آنکه این دو، دو مرد متجاوز بالقوه را می کشند، به دو فراری تحت تعقیب تبدیل می شوند و کارآگاهی سمج (با بازی پیتر سارسگارد) به همراه دستیار وفادارش (پنه لوپه کروز) آنها را تعقیب می کنند.
لوکس ترین محصول نتفلیکس یا ضعیف ترین اثر دل تورو؟ ظاهراً این هیولاها قادرند افکار و اعمال خویش را به دیگران منتقل کنند؛ موضوعی که در یک سکانس رقص مفصل به نمایش درمی آید، جایی که آنها از طریق نیروی ذهن، بدن دیگران را تحت کنترل خود درمی آورند. با این وجود، مشکل اساسی فیلم نامه آنست که شخصیت ها را فراتر از توصیف هایی سطحی و کم اهمیت پرورش نمی دهد و اغلب ترجیح می دهد کنش های آنان را در بستری از موقعیت های کاملا قابل پیشبینی به نمایش بگذارد؛ موقعیت هایی که هیچ وقت از دیالوگ های توضیحی و خشونت بی خود فاصله نمی گیرند.
به همین دلیل، رخوت و بی حوصلگی کامل در فیلم موج می زند؛ چه در برخورد با تصویر عروس به عنوان زنی جسور که با پرحرفی و سرکشی زنانه اش مردان را به چالش می کشد، چه در نمایش فرانکنشتاین به عنوان مردی ناامن و منفعل که برای تصمیم گیری به عروس وابسته است، چه در افکار ناخودآگاه عروس که گرایش های مردستیزانهٔ او را بیدار می کنند، چه در شیفتگی وسواس گونه فرانکنشتاین به فیلم های ستاره مشهور سینما، رانی رید، و چه در رابطه عاشقانه نامتعارف میان این دو، که همچون دلدادگان تراژیک، هر جا قدم می گذارند خشونت به دنبال خود می آورند.
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب